براي"من"
صدايت را مي برم
تا دوستت دارم را در راه
برايم تكرار كند
دست مي كشم به صندلي خالي
هنوز هستي
پيرانه سري مي كنم
آينه هجده سالگي را به رخم مي كشد
با اقتباس از شعر"هنوز هستي!"، اثر محمد علي بهمني

توي يه چنين روزي تو سال ۷۰ براي اولين بار گريه كردم، خيلي از اون روز نمي گذره و به نظر خودم خيلي زود بزرگ شدم، اين سال ها كه گذشت و هر سال كه يه چنين روزي مي رسه يه تلنگري واسه من كه علي مي خواي چي كار كني؟ يك سال ديگه هم بزرگ تر شدي و بايد بيشتر به فكر روزهاي مونده باشي كه مثل برق مي يان و مي رن. اميدوارم كه اين سال هاي مونده رو با طرز فكر خودم به اون شكلي كه مي خوام تغيير بدم و بيشتر از گذشته موفق باشم.
عكس بالا رو خودم گرفتم و عكس پايين رو هم حميده شفيعي ها از قلعه شميران از من گرقته و زحمت كشيد و برام ميل كرد.


Ali Safari